X
تبلیغات
رایتل

یادداشت‌های میلاد صادقی

شنبه 20 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 09:26 ق.ظ

نگاهی به زندگی و آثار گلی ترقی

ترقیگلى ترقى، نویسنده، مترجم، فیلم­نامه­نویس و شاعر معاصر در سال ۱۳۱۸ در تهران متولد شد.

پدرش - لطف­الله ترقى- مدیر مجله­ى «ترقى» و از اهالى قلم و اندیشه بود. بیشتر داستان­هاى پدر او پاورقى بود و البته رمانى هم نوشت که هیچ­گاه منتشر نشد.

ترقى تحصیلاتش را تا سیکل اول متوسطه در تهران سپرى کرد. سپس براى ادامه­ى تحصیل به امریکا رفت و تحصیلات خود را در رشته­ى فلسفه ادامه داد. در بازگشت به ایران، به مدت ۶ سال در دانشکده­ى هنرهاى زیباى دانشگاه تهران، به تحصیل در رشته­ى شناخت اساطیر و نمادهاى آغازین پرداخت.

در این دوره با «هژیر داریوش» -سینماگر و منتقد معروف آن زمان- ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد؛ اما پس از مدتى از او جدا شد، به فرانسه سفر کرد و تقریبن بیست و پنج سال است که در پاریس زندگى مى­کند.

 

آثار ترقى:

از ترقى داستان­هاى کوتاه و بلندى در نشریات به چاپ رسیده و یا به صورت کتاب درآمده است که از آن­ها به ترتیب تاریخ انتشار نام مى­برم:

۱. مجموعه داستان «من هم چه­گوارا هستم» که در سال ۱۳۴۱ ( یا ۱۳۴۸) منتشر شد اولین کتاب اوست. در چاپ دوم این کتاب، گلى ترقى از دید فلسفى سیاه و پوچى­گرایى داستان­هاى این مجموعه و نیز از تجدید چاپ آن اظهار نارضایتى مى­کند: «داستان­هاى این کتاب را دوست ندارم...»

۲. رمان «در خواب زمستانى» (خواب زمستانى) در سال ۱۳۶۲ منتشر شد. این رمان به زبان فرانسه نیز ترجمه شده است.

۳. مجموعه داستان «خاطرات پراکنده» در سال ۱۳۷۲.

۴. شعر بلند «دریاپرى کاکل­زرى» در سال ۱۳۷۸ توسط نشر فرزان روز منتشر شد. چاپ نخست این کتاب به علتى نامعلوم پس از دو روز از ویترین کتاب­فروشى­ها جمع آورى و چاپ آن ممنوع شد. اما در سال ۱۳۸۲ توسط همان ناشر مجددن چاپ گشت.

۵. مجموعه داستان «جایى دیگر» که در سال ۱۳۷۹ منتشر و در سال ۱۳۸۰ برنده­ى جایزه­ى کتاب سال و جایزه­ى منتقدان و مطبوعات حوزه­ى داستان کوتاه شد.

۶. مجموعه داستان «دو دنیا» در سال ۱۳۸۱. این مجموعه توسط دختر ترقى به زبان فرانسه برگردان شد و به چاپ دوم رسید. داستان «اناربانو و پسرانش» در یال ۱۹۸۵ برنده­ى به­ترین داستان کوتاه خارجى فرانسه گشت. خود مجموعه هم کاندید دریافت جایزه­ى کتاب سال و منتقدان و مطبوعات در حوزه­ى داستان کوتاه شد.

طبق گفته­ى خود ترقى در مقدمه­ى این کتاب: «این کتاب در واقع دنباله­ى بخشى از مجموعه­ى خاطرات پراکنده است و سه داستان «اتوبوس شمیران»، «خانه­ى مادربزرگ» و «دوست کوچک» که در آن کتاب آمده­اند متعلق به این مجموعه هستند. داستان «پدر» که در کتاب خاطرات پراکنده منتشر شده، از نظر من کوتاه و ناکامل بود. آن را از نو نوشتم و در این مجموعه جاى دادم. امیدوارم در آینده همه­ى این داستان­ها، که مجموعه­ى پیوسته­اى از خاطرات یک دوره­اند، یک­جا منتشر شوند زیرا این داستان­ها را مى­توان فصل­هاى یک رمان شمرد.»

در واقع مى­توان گفت مجموعه­هاى «دو دنیا» و «خاطرات پراکنده» تقریبن خاطرات خود ترقى­ست، با رنگ و لعابى داستانى. شاره به این که راوى هر هفت داستان مجموعه­ى "دو دنیا" یک نفر است؛ کسى که خاطراتى بسیار نزدیک به خاطرات نویسنده دارد.

نکته­ى دیگر این که تقریبن در تمام داستان­هاى او نشانه­هایى از گذشته­اش به وضوح دیده مى­شود. یعنى او به نوعى خاطره نگارى مى­کند تا ابداع صرف: نوشتن با بسترى عمیق از تجربه­هاى شخصى.

- از او یک اثر ترجمه به نام «خانواده­ى زیر پل»، نوشته­ى «ناتالى سویچ کارلسون»-

 N.S.carlson

در سال ۱۳۸۰ منتشر شد.

- سناریوى فیلم «بیتا» به کارگردانى هژیر داریوش که در سال ۱۳۵۷در تهران به صورت فیلم درآمد، نوشته­ى اوست.

ترقى در حال حاضر رمان نسبتن کوتاهى به نام «بازگشت» را آماده­ى چاپ دارد که ادامه­ى قصه­ى بازى ناتمام در مجموعه­ى «جایى دیگر» است. طبق گفته­ى ترقى این کتاب را پیش از رمان «دردسر­هاى غریب آقاى الف» (آقاى الف) منتشر خواهد کرد.

«دردسرهاى غریب آقاى الف» - رمانى که ترقى بیش از ۲ دهه است درگیر نوشتن اوست- با عنوان فصل اولى از یک رمان در مجموعه­ى «خاطرات پراکنده» منتشر شده، اما ترقى مى­گوید فصل اول این رمان با آن داستان تفاوت زیادى کرده و مخاطب باید آن داستان را فراموش کند.

 

بررسى آثار:

«محمدعلى سپانلو» در کتاب «نویسندگان پیشرو ایران» از ترقى به عنوان یکى از به­ترین نویسندگان دهه­ى چهل و پنجاه یاد مى­کند. اما به عقیده­ى من و شاید کسانى دیگر، داستان­هاى ترقى در دهه­هاى حاضر چندان خالى از ایراد هم نیستند.

ترقى در دفاع از ایرادهاى داستانى­اش در نقد مدرن مى­گوید: «در نوشتن در قید و بند هیچ قانونى نیستم به شرط آن که ماهیت و ادبیت متن حفظ شود.»

این امر مشخص است که این بى­قید و بندى از یک سو باعث پیش­رفت نویسنده­ مى­شود- نو آورى و خلاقیت- و از یک سو باعث زوال او- سقوط بلند پروازى­ها و ماندن در ورطه­ى ندانستن.

شاید بتوان این گونه گفت: ترقى در واقع چیزى بیش­ از یک نویسنده­ى واقع­گراست، زیرا به «اصول ذهنى» خود پاى­بند است و حال که این اصول را مى­نویسد، توجهى به جریان روز ادبیات ندارد.

این پیش­رفت اوست. او توانسته نوعى رئالیسم را که نه جادویى­ست و نه سورئال و نه کاملن عینى، به خوبى در داستان­هایش پیاده کند.

از طرف دیگر اگر به داستان­هاى او به طور کلى بنگریم متوجه مى­شویم که راوى داستان­هاى ترقى، بیشتر وقت­ها یا داستان­نویس است، یا شاعر، یا فیلسوف و تحصیل­کرده. این مسئله­اى­ست که شک من را نسبت به ادعاى بى­توجهى به روال روز ادبیات و بى قید و بند نوشتن برمى­انگیزد: «چه لزومى هست که راوى داستان حتمن تحصیل­کرده و... باشد؟» شاید سوال بى­راهى­ست اما توجه کنیم به این که حتا در آخرین مجموعه داستان ترقى- دو دنیا- که روزنگارى و خاطره­نویسى یک پریشان روانى­ست، باز هم پریسان داستان، نویسنده است.

با توجه به این نکته و نکته­هایى که خواهم گفت، احتمالن به این نتیجه مى­رسیم: زبان روایت گلى ترقى، چه خوب و چه بد، زبانى واحد است و به فراخور این زبان، نویسنده ناچار است راوى بیافریند. این امر تا آن­جا پیش مىرود که حتا کم­تر شاهد تغییر لحن روایت هستیم.

این امر به نظر من دو دستاورد عمده داشته است:

اول این که مى­توانیم بدون خواندن نام نویسنده، اثر ترقى را بشناسیم.

دوم این که بعد از خواندن چند داستان، لحن روایت داستان­هاى او تصنعى و یکنواخت به نظر مى­رسد.

 

فضاسازى:

ترقى در ایجاد هرج و مرج، بى­نظمى، پاشیدگى، پراکندگى و یا انسجام و ریزنگرى استاد است. گاهى چنان قدرت­مند فضا را مى­سازد که به وضوح دیده مى­شود و گاهى با استفاده از تشبیه­هاى شخصى و عجیب مخاطب را گیج کرده، از تصویر دور مى­نماید.

او در آثارش فضا را پنهان نمى­کند و حتا از فضا براى نمایش به­تر زمان در «فلش بک» و «فلش فوروارد»ها بهره مى­گیرد.

× باید به علاقه­ى او در ذکر ساعت و تاریخ اشاره کنم:

- حیاط دبیرستان انوشیروان دادگر.

- اوت ۱۹۸۸. کلینیک روانى ویل دورى، حومه­ى پاریس.

- فرودگاه اورلى. پرواز شماره­ى ۷۶۶. ایران ایر.

 همان­گونه که دیدیم، نخست این که فضایى کلى به سادگى در چند کلمه در اختیار مخاطب قرار مى­گیرد؛ دوم این که با آوردن اسم­هاى خاص، به داستان بعدى حقیقى ­بخشده مى­شود.

× در ادامه چند نمونه از تشبیه­هاى شخصى او را مى­آورم. این تشبیه­ها گاه تا جایى پیش مى­رود که شخصیت راوى را زیر سوال مى­برد. چگونه راوى مى­تواند به چنین تشبیهى فکر کند؟

تاثیر دیگر این کار، استفاده از تصویر براى القاى مفهوم است. بدیهى­ست که این گونه تشبیه­ها از نظر صورى ارزش بالایى ندارند اما داراى کارکردى معنایى هستند و به عناصر دیگر داستان- مثل

شخصیت­پردازى- کمک مى­کنند.

از طرف دیگر این کار ارزش و زیبایى خاصى به داستان مى­بخشد. نا گفته نماند که صفت­هاى او نیز جالب توجه است:

- چند نفر با موهاى ژولیده و قیافه­هاى نکبت­بار از اتاق­هایشان بیرون آمده­اند. صورت­هاى خشک­شان مثل کله­هاى مومیایى شده­ى کهن­سال و منجمد است. در چشم­هاى تب­دارشان حتا امید به مردن نیست.

- پوستم داغ است. انگار تنم یک چاه گود چندین هزار ساله است و یک میلیون چیز کهنه­ى نامرئى تویش وول مى­خورد.

- (مادرم) انگار نوعى بته­ى غریب صحرایى­ست که از زیر تخت روییده و در امتداد کله­ى گل­دارش چیزى جز فضاى خالى نیست.

- (برادرم) شبیه به خرده شکسته­هاى قدیمى­ست که از زیر خاک در مى­آورند و تکه­تکه به هم

مى­چسبانند.

- (زن) شبیه یک مجسمه­ى مصرى است، به یک کتیبه، به یک جسد مومیایى شده­ى باستانى

مى­ماند.

×شگرد دیگر ترقى براى فضاسازى، بازى با حس­ها به طور غیر قابل فهم ، غیر واقعى و غیر مستقیم است. البته او علاوه بر این براى ایجاد مفهوم و شخصیت­پردازى نیز از حس­ها بهره مى­گیرد.

۱. بو: تاکید مى­کنم که این حس­ گاهى اوقات جنبه­ى رئال خود را از دست مى­دهد و براى ایجاد معنا کارکرد دارد. ضرب­المثل: "بوى دماغ سوخته..." مثال خوبى از این کارکرد زبانى­ست.

- مو­هایش بوى گل مى­دهد، بوى خاک شخم خورده­ى حاصل­خیز.

- خم مى­شود و گردنم را مى­بوسد. بوى نان تازه مى­دهد، بوى گوشت خام سالم. تنش مثل یک نبض تب­دار مى­زند. پوستش هنوز بوى شوهر سابقش را مى­دهد، بوى بچه و بوى خانه­اش، بوى ۱۰ سال زندگى گذشته­اش.( به دو شیوه­ى استفاده از بو در این مثال دقت کنید.)

- از تخت مادرم بویى ناآشنا مى­آید، بوى کافور و بوى روغن چراغ، بوى عود، بوى پوست، بوى زمین، بوى ریشه­ى درخت، بوى گازهایى عجیب و غریب و ترکیبات شیمیایى، بوى خون دلمه و شیر مایه گرفته، بوى لرد آب.( استفاده براى شخصیت­پردازى و فضاسازى)

- بوى روز مى­آید، بوى صبحانه­اى لذیذ و خوابى خوش توى رختخوابى آماده، گرم و نرم. بوى ساعت فراغت و سکون.

- ته نفسش بوى گرسنگى مى­دهد اما تنش خوش­بوست.

۲. صدا: در این قسمت باید به یک شگرد زبانى ترقى اشاره کنم، آوردن یک جمله­ى فعل­دار در اول و چندین جمله­ى بدون فعل در ادامه(حذف فعل با قرینه).

- مى­روم توى بالکن، از بالا صداى حرف مى­آید، صداى پا، صداى به هم خوردن درها، صداى نفس­هاى تند، صداى خنده، صداى کارد و چنگال، صداى رادیو و جیغ و داد بچه­ها.

- صدایش زیر و بمى آشنا دارد ته کلامش آمیخته به زنگى خاطره­انگیز است، زنگى که از راه دور

مى­آید، زنگ صبح­گاهى دبیرستان، زنگ تفریح و هیاهوى شاگرد­ها، سوت مسابقه.

- اسمم زنگى محقر دارد- دنگ- و به کسى خاص متصل نمى­شود... اسمم را تکرار مى­کند و این بار زنگ این اسم، ممتد است، بلندتر از دفعه­ى پیش- دنگ دنگ دنگ دنگ.

۳.دیدن: استفاده از «دیدن» از متداول­ترین شیوه­هاى فضاسازى­ست. اما در آثار ترقى گاهى افراط در آوردن جملات در قالب «نگاه مى­کنم» براى فضا سازى، باعث آشفتگى و پراکندگى در اثر مى­شود.

- دخترم مى­خندد و با چشم­هاى ریزش از دور نگاهم مى­کند... موهایش را با روبانى زرد، پشت سرش جمع کرده است. بازوهایش سفید و پر موست. بلوزش به تنش چسبیده و دامنش پر از گل­هاى ریز شبیه به تخم هندوانه است. به دست­هایش نگاه مى­کنم، به سینه­هاى برآمده و به دماغش. به صورتش نگاه مى­کنم، به ابروهاى پر پشت و لب­هاى باریکش، به گوش­هاى کوچک صورتى­رنگ و به انحناى گردن و بلندى مژه­هایش. چاق و کوتاه است. هیجده سال دارد. (ترقى به جاى خرد کردن و به مرور بروز دادن اطلاعات، گاه چنان افراط و ریزنگرى در تصویرسازى مى­کند که تقریبن تصور را براى مخاطبش غیر ممکن مى­سازد.)

- به دست­هایم نگاه مى­کنم، به انگشت­هاى باریک و کبودم، به زانو­هایم نگاه مى­کنم، به دانه­هاى ریز و سیاهى که اطرافم را پوشانده است.

۴.تاریکى: بازى گاه ابتدایى و کلیشه­اى و حتا شاعرانه با لفظ تاریکى را نیز مى­توان از خصوصیات زبانى گلى ترقى به حساب آورد که من به شخصه با این بازى چندان موافق نیستم. هر چند که این کار را دیگران هم کرده­اند ( مثلن گلستان).

- با وجود چراغ­هاى کوچک دیوارى همه­جا پر از تاریکى­ است.

- مى­ایستم کنار پنجره و صورتم را به تاریکى شب مى­چسبانم.

- از راهرو و گوشه­هاى اتاق یک نوع تاریکى بیرون مى­زند، یک نوع سیاهى، یک نوع انجماد چیزهاى کهنه و قدیمى.

لازم به ذکر است که تشبیه­ها و استفاده از حس­ها به مرور زمان در داستان ترقى، پخته­تر و کلیدى­تر مى­شود.

۵. فکر کردن و به یاد آوردن و استفاده از «یعنى»: ترقى از این روش براى فضاسازى در گذشته، خاطره­سازى و گاه شخصیت­پردازى استفاده مى­کند. این کار را با استفاده از جمله­هاى کوتاه، بدون فعل، تلگرافى و ترکیب­ها انجام مى­دهد. مى­توان این کار را از مشخصه­هاى زبانى ترقى نیز دانست.

- به باغ شمیران فکر مى­کنم، به درختان تبریزى که هم­بازى­هاى من بودند، به مجسمه­هاى گچى توى باغ­چه­ها و پرى دریایى چاق و چله­اى که توى استخر ایستاده بود.

- من- فلانى- دبیرستان انوشیروان دادگر- مسابقه­ى پینگ پنگ- اتوبوس شمیران- بانو خانم سخت­گیر، با آن ترکه­ى دراز و قلب مهربان. معلم­ها- امتحان­ها- تقلب­ها- جوانى- آن روزها- نه! چیزى به یاد ندارد.

- قدیم یعنى پانزده- شانزده سالگى، یعنى دبیرستان انوشیروان دادگر، مسابقه­هاى ورزشى، اغذیه فروشى آندره، پسرهاى محله، خیابان لاله­زار و سینما ایران. قدیم یعنى آزاده درخشان، شکست ناپذیر، قهرمان تمام رشته­هاى ورزشى و قهرمان رویاهاى من.

 

شخصیت و شخصیت­پردازى:

شخصیت­پردازى در داستان­هاى ترقى تقریبن کامل و بدون نقص انجام مى­شود: دادن اطلاعات کامل از یک شخصیت، نشان دادن کنش­ها و توصیف دقیق ظاهر، لحن و دیالوگ­هاى متناسب با هر شخصیت.

شخصیت­هاى داستان­هاى ترقى هرچه هم خاص باشند، کم­تر دچار تغییر و تحول مى­گردند و تا پایان داستان ثابت مى­مانند.

در بسیارى از داستان­هاى او یک شخصیت(تیپ۱) پیر و مریض و یا افلیج وجود دارد.( مثل مادربزرگ در داستان «میعاد»)

بعضى از شخصیت­هاى داستان­هاى ترقى مردم­گریزند و به نوعى­ خود را از مردم جدا مى­دانند. گوشه­گیرند و به قول خودشان مردم هنوز به شخصیت اصلى و قدرت آن­ها پى نبرده­اند(تیپ۲): «دلم مى­خواهد رویم را به مردم بکنم و بگویم این منم! من واقعى.»

عمدتن این من واقعى که برتر باید باشد، هیچ نشانه­اى از برترى به همراه ندارد و در سطح یک آدم افسرده باقى مى­ماند. شاید بتوانیم به این تیپ بگوییم: روشن­فکر نما!

این­ها وسط داستان ایستاده­اند و داد مى­زنند: «آهاى مردم! من با آدم­هاى معمولى فرق دارم.»

در صورتى که فرق چندانى ندارند و این نغز به زیبایى در مورد آن­ها ساخته مى­شود.­

حضور این تیپ را در داستان­هاى دیگران هم دیده­ایم.( از آن طرف خیابان مدرس صادقى گرفته تا...)

این که مى­گویم تیپ، بیش­تر منظور استفاده­ى سمبلیکى­ست که ترقى از این شخصیت­ها در جامعه مى­کند.

شخصیت­هاى داستان­هاى ترقى، به خصوص در مجموعه­ى اولش، همان طور که خودش هم گفته دچار نوعى یاس فلسفى و ناامیدى هستند: «دلم مى­خواهد که این روزها زودتر بگذرد، این روزهاى توخالى و بى­معنى، این روزهاى خسته­کننده و بى اثر.»

در پایان فقط دو مورد را ذکر مى­کنم:

۱. تکرار اسم محمود براى بسیارى از شخصیت­ها!

۲. حضور چندباره­ى شخصیتى به نام «آقاى حیدرى» در «من هم چه­گوارا...» و «در خواب زمستانى». که البته فکر مى­کنم با این که کارى نو نبوده در داستان­ها خوب نشسته است.

 

زمان:

گلى ترقى با زمان بازى مى­کند. بیشتر آثار او با زمان حال نوشته شده­اند؛ اما حالى که حال نیست! یعنى گاهى وقتى راوى از گذشته­اش مى­گوید، افعال استمرارى­اند و ناگهان با آوردن جملات توضیحى تو پرانتز و در زمان حال، مخاطب را متوجه مى­سازد که در گذشته به سر مى­برد. این شگرد البته از امتیازهاى روایت با راوى اول­شخص است.

ترقى با ظرافت، تغییر زمان مى­دهد و از زمانى به زمانى دیگر مى­لغزد. براى مثال در داستان «سفر بزرگ امینه»، داستان در زمان گذشته آغاز مى­شود، پس از ۲ صفحه به زمان حال مى­رسد و سپس دوباره گذشته و حال و... اما به قدرى ظریف که این امر هیچ آزارى به مخاطب نمى­رساند.

از طرف دیگر، گاهى با چند جمله­ى کوتاه، برشى بلند در مقطع زمان مى­زند:

- ابتداى انقلاب بود. سه ماه گذشت. شهر شلوغ شد. بگیر و ببند. حکومت نظامى. شاه رفت. امام آمد. گفته شد که خارجى­ها باید مملکت را ترک کنند.

- آقا راجا ماهى چهارصد دلار مى­خواست و تمام آن را مى­خواست. (بازى زبانى) نوشتم: «دویست دلار.» به سیصد و پنجاه دلار رضایت داد. نوشتم: «دویست دلار» حرف تمام. دست بردار نبود. «سى­صد دلار.» خواهش و التماس کرد. «دویست دلار»، خفه. همین که گفتم. غر زد. ناله کرد. نوشت که امینه جواهر است. هزار دلار بیش­تر مى­ارزد. او را نمى­فرستم. همین­جا مى­ماند. خداحافظ شما. نفرست. به درک. دوباره نامه. بگومگو. تا آخرسر پذیرفت.(شروع با تا) قرارداد نوشتیم و با آمدن امینه موافقت کردم.

قطعه­ى بالا در نظر من یکى از قدرت­مندترین تکه­هاى روایت ترقى­ست که ارزش زبانى بالایى نیز دارد.

 

زبان و روایت:

زبان ترقى همان­گونه که گفته شد، منحصر به فرد است. البته نمى­گویم به خاطر خصوصیات خوب یا خصوصیات بد؛ اما بى شک مهم­ترین ویژگى داستان ترقى، زبان اوست که در نظر من تا حد زیادى تحت تاثیر زبان و لحن آل احمد است. همان لحن و همان زبان اما ضعیف­تر. از طرفى خرد کردن جمله و تقدم و تاخر ارکان جمله را از گلشیرى وام گرفته و گاهى با نوشتن جمله­هاى فخیمانه و لحن شاعرانه به گلستان طعنه زده است.

نثر ترقى، نثرى­ست سرشار از واژه­ها و تشبیه­هاى خاص خود او، جملات بى­فعل(بیش­تر) و ارکان به­هم­ریخته(کم­تر).

۱. استفاده از جملات کوتاه براى تسریع ریتم و گاه ایجاد آشفتگى: ترقى گاهى تنها به آوردن یک کلمه براى گفتن آن­چه مى­خواهد، اکتفا مى­کند. اما این کلمه به دقت انتخاب شده است. ادبیات او در این نوع جمله­ها کاملن بر پایه­ى واژه پیش مى­رود.

- چون باید توضیح داد، تشریح کرد، حرف زد. نمى­فهمند. مى­رنجند. هزار دلیل مى­خواهند. لبخند مى­زنم. خواهرم را مى­بوسم.

- کنار پسرم راه مى­روم. سعى مى­کنم دستش را بگیرم. مى­ایستند. راه مى­روند. مى­چرخند. مى­روند توى مغازه­ها. در­مى­آیند. مى­خندند.­جایم را عوض مى­کنم. کنار دخترم راه مى­روم.

- دزدکى نگاهش مى­کنم، هول­هولکى، یواشکى، از زیر چشم، از پشت سر، از پهلو، از روبرو.

- ایستاده بودیم کنار هم، در یک ردیف. سرها بالا (استفاده از شبه­جمله براى فضاسازى). شانه­ها عقب. از خود مطمئن. شوالیه­هاى دور میزگرد! سلام مخصوص را با شمشیرهایمان دادیم. سه بار. چپ- راست- روبرو- راه افتادیم.

- در یک آن، هر چهار نفر با هم معلق شدیم. شیرجه با شکم، نقش زمین، دور روى چمن­ها.

- آزاده درخشان جلو مى­زند. غقب مى­افتد. بیست شانزده (آزاده عقب است). بیست هفده. بیست هجده. بیست نوزده. بیست بیست. مساوى مى­شوند.

- عجله. سقلمه. فشار. مسافرها از هم جلو مى­زنند.

- امینه­ى الکى خوش، با آوازهاى پادرهوا و خواسته­هاى ناممکن.

- تسبیحى بلند را دور انگشتانش مى­پیچاند، باز مى­کند، از نو مى­پیچاند، باز مى­کند، دوباره مى­پیچاند. ادامه مى­دهد. تکرار مى­کند. رویم را برمى­گردانم. تسبیح زرد رنگ توى سرم مى­چرخد و به دور فکرهایم پیچ مى­خورد، باز مى­شود، پیچ مى­خورد، باز مى­شود، پیچ مى­خورد،باز مى­شود. سرم گیج مى­رود. تصمیم مى­گیرم جایم را عوض کنم.

۲. استفاده از جملات بلند: براى ایجاد تعادل، در مقابل جملات کوتاه، احتیاج به جملات بلند هست. اما این جملات گاهى چنان بلند مى­شود که آزار دهنده و نامفهوم است. ترقى عمومن از حرف ربط «و» براى پیوند دادن جمله­ها استفاده مى­کند.

- من گودى زیر چشم­هایش را نشانش مى­دهم و شل شدن پوست گونه­هایش را. من سرش را جلوى آینه میان دست­هایم نگه مى­دارم تا ببیند که او هم دارد یواش یواش مثل من شبیه به چیزى پوسیده مى­شود، که او هم دارد خرده خرده مى­گندد و با وجود رعایت آن همه اصول بهداشتى، اصول عقلانى، اصول اجتماعى، اصول وجدانى، اصول الهى، اصول انسانى و با حفظ تمام آن بایدها و نبایدها، تمام آن قوانین صحیح و دقیق و لازم و ملزوم و مستلزم- به جایى رسیده است که من هستم، به هیچ، به زوال، به فراموشى.

۳. استفاده از ضرب­المثل:

- از هول حلیم توى دیگ افتادم.

- مرغ یک پا دارد.

- فیلش یاد هندوستان کرد.

- خلایق هر چه لایق.

- همان آش  و همان کاسه.

۴. استفاده از اصطلاحات عامیانه و شبه جمله­:

- سر و مر و گنده.

- هش!

- زکى.

- جارو پارو.

- قاتى پاتى.

- دروغ روى دروغ.

- چشمش کور.

- یک نخود عقل.

۵. استفاده از جملات فخیمانه:

- یک جور دلتنگى خاموش دائمى، بى­حرف، بى­گله و شکایت، اما محسوس و مزاحم، مثل حضور نامرئى زمان، پراکنده در تمام لحظه­ها.

- سنگریزه­اى به پوسته­ى خاطره­هایم خورده است، تلنگرى کوچک به آبى راکد.

- نشست و سکوتش از غصه­اش سنگین­تر بود.

۶. جان بخشى به اشیا’، مفاهیم و فاعل کردن آن­ها:

- دیوارها ساکت و خاکسترى­ست. (یک سوال! اگر به دیوار جان مى­دهیم، غلط نیست که دیوارها را با فعل «است» به جاى «هستند» بیاوریم؟)

- آفتاب صبح، گرم و دست­و­دل­باز، روى دست­هاى آقا و صندلى عقب و حاشیه­ى دامنم مى­لغزد، خودش را بالا مى­کشد و آرام روى شانه­هاى راننده مى­نشیند.

- نگاهم روى صورتش مى­لغزد، روى لب­ها و حاشیه­ى گردنش مى­نشیند و با کنجکاوى غریبى به دنبال چشم­هایش مى­گردد.

۷. خرد کردن جمله:

- خسته شده­ام و کفش­ پایم را مى­زند. دلم مى­خواهد بایستم. دلم مى­خواهد بنشینم. دلم مى­خواهد برگردم. مى­رویم به آن طرف خیابان.

۸. آوا نما:

- دایى بو مى­کشد- پیف پیف.

- سرش را گذاشت روى زانویش- هق و هق و هق.

9.آوردن صفت: گاه در حدى که مخاطب را عصبى مى­کند.

- سرش را بلند مى­کند و مایوسانه به آن آسمان مسدود و مستور و آن افق خالى و خشک و خلوت و خاموش خیره مى­شود.( توجه کنید که این جمله تقریبن فاقد ارزش تصویرى است.)

- ما بودیم که با حیرت و تردید به او نگاه مى­کردیم و ته قلب شکاک و محتاطمان از حضور عنصرى نا­آشنا، ناراحت و ناراضى بودیم.

-این تغییر کوچک، این اتفاق ساده، خبر از ورود خاموش حادثه­هایى ناشناخته مى­داد. انگار دستى نامرئى دروازه­ى شهر را گشوده بود و هجوم واقعیتى بیگانه، نظام معقول قبیله را تهدید مى­کرد.

 

راوى و نظرگاه:

بیش­تر داستان­هاى ترقى با نظرگاه اول­شخص روایت مى­شود. در مورد نظریه­ى راوى آفرینى پیش از این صحبتى کردم و معتقدم حتا با وجود تحصیل­کرده بودن بیش­تر راوى­ها، بین زبان روایت و شخصیت راوى تناسب کاملى برقرار نیست. شاید بزرگ­ترین خیانت را به داستان ترقى، باید بزرگ­ترین امتیاز او یعنى زبان دانست. این عدم هماهنگى به جایى مى­رسد که زبان راوى داستان «تولد» که یک کودک است، هیچ فرقى با سایر روایات راوى­هاى تحصیل­کرده­ى داستان­هاى ترقى ندارد، و این یک اشتباه و نقص بارز در داستان اوست.

همچنین تعدد استفاده از راوى اول­شخص مى­تواند نوعى ضعف تلقى شود یا دست کم نقطه­ى قوتى نیست.

در مورد راوى­هاى جنس مخالف، ترقى به خوبى عمل مى­کند و به ریزه­کارى­هاى روحیه­ى جنس مخالف آگاه است.

 

خروج از نظرگاه:

ترقى در داستان «بازى ناتمام»، در ص۱۱ و خط 9 مى­نویسد: «(مرد) نگاهش را با حالتى مرموز به جوانک مى­دوزد.»

این جمله خروج از نظرگاه محض است. به دو دلیل: ۱. مرد عینک دودى به چشم دارد.

۲. چند خط قبل، راوى مى­گوید که نمى­تواند چشم­هاى مرد را ببیند چون عینک زده.

شاید بتوان نظرگاه را ضعیف­ترین عنصر داستان­هاى ترقى دانست.

به هر حال، ترقى از بزرگ­ترین نویسندگان زن معاصر است و هر روز بر تعداد مخاطبانش افزوده

مى­شود.