X
تبلیغات
رایتل

یادداشت‌های میلاد صادقی

پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 07:18 ب.ظ

لنگپهنیسم یا سراغ خانه‌ى کدخدا...

داشتم تو سایت­هاى ادبى گشتى مى­زدم دنبال خبرى براى لینک که چشمم افتاد به نوشته­اى از دوست ظاهرن نوجوانى به اسم: "شاهین مجتبا پور" . این که مى­گویم ظاهرن نوجوان، خصومت نیست؛ هر چه گشتم و پرسیدم، نشانه­اى از این آقا پیدا نشد.

این آقا مطلبى نوشته با عنوان "تردستى" و در آن نگاهى داشته به داستان "روگذر عابر پیاده"

نوشته­ى میترا الیاتى­. مى­دانم که نقد نقد، روش مناسبى نیست اما ترسیدم سکوت و پوزخند براى پیشرفت ایشان که ظاهرن بسیار هم خود را مطلع مى­دانند مناسب نباشد.

نوشته­ى ایشان این طور شروع مى­شود: "آن چه در داستان نویسی معاصر فارسی فرم گرایی نام گرفته ،  قابلیت های فراتر از حد انتظارى را در این گونه ی ادبی ایجاد کرده است ، امکاناتى در زبان و روایت پدید آورده که شاید هیچ­ یک از حتى زبده ترین ادبا و شعراى پیشین هم تصورش را نمی کردند..."

پیش فرض ایشان چنان قاطع است که آدم به دانسته­هاى خودش هم شک مى­کند. این فرم­گرایى که ایشان مى­فرمایند یعنى چه؟ اصلن چه چیزى در داستان­نویسى معاصر فارسى فرم­گرایى نام گرفته؟

آیا کلاسیک روایت نکردن و صغرا کبرا نچیدن، فرم­گرایى­ست؟ یا برش روایى؟! یا... این­ها چه ربطى به زبان دارد؟! یعنى فرم­گرایى به زبان هم قابلیت مى­بخشد؟! فرم­گرایى در داستان­نویسى معاصر چه ربطى به شعراى پیشین دارد؟!

این برجسته­ترین چهره­هاى ادبیات داستانى چند دهه­ى اخیر یعنى که؟ و آن خیل عظیم بى ذوق و کم سواد که افکار تهى­شان را با پیچیده­سازى­هاى خیره­سرانه لاپوشانى کرد­ه­اند چه کسانى­اند؟!

ایشان چنان مى­نویسد انگار تاریخ زنده­ى ادبیات است! نه تعریفى و نه منبعى! جالب این­جاست که در ادامه همه­ را جاهل فرض مى­کند و احتمالن خود را...

" محافلی از آدم های کوچک که این شعبده بازی ها را باور دارند."

من مخالف تحلیل نیستم. هر کس نظر خود را دارد. اما از این نوشته 2 برداشت مى­توانم بکنم: یا ایشان هنوز در محفل بزرگان ننشسته! یا خود را نخبه­ى ناشناخته­اى­ مى­داند که یک شبه ظهور کرده است. عاقلان دانند!

مى­گوید: " مشکل از جایی آغاز می شود که داستان می خواهد مدل زمانی اش را معرفى یا به عبارت بهتر تحمیل کند: گسست زمانی در روایت. "

باید خدمت ایشان عرض کنم آن چیزى را که شما گسست زمانى در روایت مى­دانید، ما "فلش بک" مى­نامیم. حالا اگر دو روند زمانى مشخص را که به طور خطى و با استفاده از درون­نگرى و فلش­بک روایت مى­شوند، تازگى­ها گسست روایت مى­گویند!!! مسئله­ى دیگرى­ست.

" مسئله اینجاست که در متن حاضر راوی نه اول شخص بلکه یک دانای کل است."

وقتى ایشان راوى داناى کل محدود به شخص را از داناى کل و احتمالن خدایگان تمیز نمى­دهد، دور از انتظار نیست جملاتى را که با کلماتى مثل: "حالا مى­فهمید... باید... کاش" شروع مى­شود محکوم کند؛ این­ها را پاى دخالت داناى کل بگذارد و نه افکار شخصیت سارا!

نه آقا جان! وقتى مى­خوانى مثلن: "کاش ژاکتى چیزى تنش کرده بود..." سارا با خود مى­گوید کاش ژاکتى چیزى تنم کرده بودم... نه این که نویسنده برایش نگران باشد!

به نظر من در استفاده از این تکنیک کمى زیاده­روى شده، اما چیزى که ایشان مى­گویند، چیز

دیگرى­ست. اگر راوى این داستان اول شخص بود اولین جایى که واضح است در داستان ضربه

مى­خورد، پایان­بندى­ بود. فکر کنید لحظه­ى رد شدن کند آمبولانس را راوى اول شخص روایت مى­کرد... نقطه­ى اوج داستان و لحظه­ى تحول شخصیت سارا! این همان چیزى نیست که لایه­اى از داستان را تشکیل داده؟ یا مثلن قدم برداشتن سارا به سمت روگذر... این­ها و چیزهاى دیگر.

اما این دوست نقاد ما باز هم ادامه مى­دهد و در جاى دیگرى مى­گوید: "راوی آنقدر در اتاق بیمارستان و داخل تاکسی مکث می کند که دیگر فرصتی برای پرداخت شخصیت­ها یا تامل درمهمترین  لحظات و اتفاقات باقی نمی ماند."

منظور ایشان مشخص نیست! جاى دیگرى هم تو داستان هست مگر؟! باید برود فضا؟

البته حدس مى­زنم منظور ایشان از راوى، همان نویسنده است. غلط چاپى است. پیش مى­آید.

قصد ایشان هم مثل قبل! از "مهم­ترین لحظات و اتفاقات" مشخص نیست. مى­گیریم لحظه­ى تحول سارا!

نکته­ى بعدى که در این جمله ایشان به آن نظر فرموده­اند، شخصیت پردازى­ست.

 یک جا­ى دیگر در این باره گفته:"...تا آدم هاى داستان از پوسته­ى کلیشه­اى و نخ نماى  سخیف­ترین تیپ­هاى رمان پاورقى درآیند ، چه رسد که بخواهند شخصیت باشند..."

این سخیف­ترین تیپ­هاى رمان پاورقى یعنى که؟ در کدام اثر؟ طبق کدام معیار؟

اول این که تیپ تیپ است... تیپ سخیف دیگر ندارد. دوم این که خود ایشان فرموده­اند رمان. در داستان کوتاه مجالى براى شخصیت­پردازى به آن شکل که ایشان در رمان­هاى پاورقى خوانده وجود ندارد. سوم این که این داستان به عقیده­ى من داستان موقعیت است و در داستان موقعیت، شخصیت­ها معمولن به صورت تیپ وجود دارند.

این که آدم­ها در این داستان تا چه­ اندازه باور­پذیرند و موفق، بحث دیگرى­ست.

در مورد دیالوگ گفته:" باید از این هم فراتر روم و به عدم آگاهی نویسنده از چگونگی به کار گیری دیالوگ برای افشای افکار واحساسات گویندگانش اشاره کنم."

هیچ نویسنده­اى نیست که تمام نوشته­هایش شاهکار باشد. با توجه به یک داستان هم

نمى­توان نسبت به دانسته­هاى نویسنده­اش اظهار نظر کرد. من به این دوستم توصیه مى­کنم دست کم داستان­هاى خانم الیاتی را بخواند، بعد با توجه به آن­ها نظر دهد.

­در جایى دیگر مى­نویسد:" براى من مشخص نیست که نویسنده بر چه اساسى عنوان "روگذر عابر پیاده" را برگزیده... از این که بگذریم سهل­ انگارانه­تر انتخاب واژه­ى بى تناسب "روگذر" به جاى کلمه­ى ساده "پل" است..."

روگذر باید کارکردى داشته باشد!؟ که دارد. اگر متوجه رابطه­ى روگذر و عابر پیاده نشده­اند بهتر است به پایان داستان و کتاب فارسى دوم راهنمایى مراجعه کنند.

لازم به ذکر است: روگذر آن چیزی­ست که ماشین­ها از رویش مى­گذرند و پل عابر پیاده...  در این داستان پلى وجود ندارد و عنوان پیشنهادى و هوشمندانه­ى ایشان بى ربط است.

نکته­هاى بدیهى دیگرى را هم منظور فرموده­اند که بعضى به حق هست و بعضى نیست. اما بالاغیرتن کسى که هنوز نمى­داند قبل از ویرگول نباید فاصله بگذارد! و فرق داناى کل محدود و داناى کل را نفهمیده دم از کارگاه داستان و مبانى نگارش نزند به­تر نیست؟ به جاى پا تو کفش بزرگ­ترها کردن و بد و بى­راه گفتن بى­هوده؟

بهتر نیست ایشان سرى به کتاب­فروشى­هاى انقلاب بزند قبل از آن که خیلى دیر شود؟

 

  

 

 نقد این آقا را این‌جا می‌توانید بخوانید:

http://hezartou.blogspot.com/2006/10/blog-post_17.html