X
تبلیغات
رایتل

یادداشت‌های میلاد صادقی

پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 10:26 ق.ظ

کدام ادبیات؟ کدام حرفه؟

این ادبیات چه تقدسى مى­تواند داشته باشد براى من؟ مگر نه که مى­نویسم تا رها شوم؟ مگر نه که شعر من، داستان من پشت پایى­ست به تمام این­ها؟ چطور قبول کنم؟ تقدس شکنى من برایم تقدس پیدا نمى­کند. نه. نمى­کند.

کدام ادبیات؟ ادبیات حرفه­اى؟!!! کدام حرفه؟ منى که هنوز گیر نوشته­هاى چهل پنجاه سال پیش امریکا و اروپایم. منى که نمى­فهمم چى به اسم ترجمه به خوردم مى­رود، منى که به اسم مترجم مجبورم اعتماد کنم جاى ترجمه، نمى­دانم چند سطر را خط زده­اند و چند سطر را نه، منى که صبح تا شبم سگ دو زدن شده پى پوشک بچه و تخم مرغ و....

کدام ادبیات حرفه­اى؟

سالى یک کتاب را مى­گویى؟ شب بیدارى و سیگار پشت سیگار که حرفه نمى­شود. این­جا بن بست است. این­جا نوشتن است و نوشتن براى 2 هزار جلد تیراژ و دویست- سیصد هزار تومان حق چاپ! صادق باشیم. اگر بوف کور هدایت نبود چى داشتیم؟ چى داریم؟ دور خودمان خط کشیده­ایم و پا بیرون نمى­گذاریم. کدام نویسنده؟ کدام سبک؟

کتاب فلان نویسنده­ى خارجى بیست سال بعد مرگش ترجمه مى­شود. ذوق مى­کنیم. سبک داستان نویسى­ش را مى­گیریم؛ ده سال تمرین مى­کنیم تا یک ملغمه­اى تو مایه­هاى نوشته­ى طرف در بیاوریم. چهار تا اسم هم تنگش مى­زنیم که بومى شود!!! بعد یک باباى دیگرى پیدا مى­شود، مى­گوید این کتاب ضعیف­ترین اثر آن نویسنده بوده! یعنى کشک! از رو نمى­رویم. یکى 2 تا داستان بومى ترجمه مى­کنیم و مى­فرستیم خارج. خبرى نمى­شود. یعنى کشک! حالا مجبوریم خودمان باور کنیم که خودمان را باور داریم. مى­نشینیم دور هم، براى هم دست مى­زنیم؛ داستان طرف را طبقه بندى مى­کنیم و دل و روده­اش را مى­کشیم بیرون. به بقیه درس مى­دهیم. باید مى­سازیم. نباید مى­سازیم! بعد یکى مى­آید همان کتاب را دوباره ترجمه مى­کند. مى­فهمیم چه بلایى سرمان آمده! با ترجمه­ى جدید ور مى­رویم. باید مى­سازیم. نباید مى­سازیم. اصلاح مى­کنیم. یکى دیگر مى­آید مى­گوید این نویسنده چهل سال است که در اروپا خواننده هم ندارد! یعنى کشک! پس آن همه تبلیغ؟!

مى­رویم سراغ یک نویسنده­ى دیگر....

حاصلش مى­شود وضعى که خود من هم درگیرش هستم. حاصلش مى­شود یک کوه داستان که از هیچ جایى­شان نمى­شود نام نویسنده­ را فهمید. حاصلش مى­شود کپى. چند تا نشریه­ى ادبى را که ورق بزنى منظورم را مى­فهمى.

نمى­گویم داستان سالم نوشتن ایراد دارد، اما تا کى فقط به سالم نویسى باید قناعت کنیم؟ از فضا و دیالوگ گرفته تا تک تک کلمات داستانمان را صد بار بازنویسى ­کنیم که مبادا بتى که از داستان براى­مان ساخته­اند ترک بردارد؟ پس خلاقیت چه مى­شود؟ ادبیات چه مى­شود؟ آسمان که برق نمى­زند، بنویس رعد!

این ادبیات چه تقدسى مى­تواند داشته باشد براى من؟ مگر نه که مى­نویسم تا رها شوم؟ سالم نوشته­ام. حالا مى­خواهم تجربه کنم. تن به بایدها نمى­دهم. نه. نمى­دهم.