X
تبلیغات
رایتل

یادداشت‌های میلاد صادقی

جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 11:32 ق.ظ

مرگ فرهنگی صدا ندارد

گفت وگوی کتونی چینی با دکتر محمدعلی الستی، نویسنده و پژوهشگر؛

دکتر محمدعلی الستی، پژوهشگر، نویسنده، مدیر پژوهشکده مطالعات انسانی و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی تهران است. الستی 19 سال است که در دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی کشور تدریس می‌کند. او تاکنون دو کتاب «روابط عمومی در 14 گفتار» و «گفت وگوی رادیو» را منتشر کرده و «جامعه‌شناسی روابط عمومی» را در دست انتشار دارد.
الستی همچنین مقاله‌های علمی، تخصصی و کاربردی بسیاری در حوزه‌های مطالعات ارتباطی، جامعه‌پژوهی ارتباطات، تحلیل رسانه‌ها، نشانه‌شناسی و روابط عمومی منتشر کرده است. 

همان طور که می دانید، کتاب و کتابخوانی در ایران رونق چندانی ندارد. شما این وضع را چگونه توجیه می کنید؟
وضعیت کتابخوانی در هر کشوری ارتباطی تنگاتنگ با وضعیت فرهنگ کتبی مردم آن کشور دارد. اساسا فرهنگ و جامعه براساس شیوه برقراری ارتباط و تبادل افکار میان اعضای آن جامعه شکل می گیرد. به عنوان مثال انسان ابتدایی دارای فرهنگ شفاهی قدرتمندی بوده است. آنها شب ها دور آتش جمع می شدند و خاطرات شکار روز را برای هم تعریف می کردند و به رقص ها و مراسم آیینی می پرداختند. در آن جوامع، فردیت گم بود و افراد دارای هویت جمعی بودند. با اختراع الفبا شروع به نوشتن کردند و بشر وارد دوره ای جدید شد. بالطبع برای خواندن و نوشتن باید از جمع جدا می شد و این امر، حس فردیت را در او ایجاد می کرد. بعد از اختراع الفبا و آغاز کتابت، اختراع صنعت چاپ جهشی بزرگ برای انسان بود. به وسیله آن بشر می توانست عادات کتبی در خود ایجاد کند و سرعت تولید محصولات فرهنگی را بالاببرد. به این ترتیب انسان غربی به مرور صاحب فرهنگی کتبی شد. چندصد سال پس از اختراع ماشین چاپ توسط گوتنبرگ آلمانی، بشر موفق به اختراع رادیو می شود. با اختراع رادیو انسان کتبی شده. دوباره وارد کهکشان فرهنگ شفاهی شد، اما این بار در حالی که کتابت در او نهادینه شده بود، با رویکردی شفاهی توانست تجربه های تازه ای برای خود ایجاد کند.
در ایران اما وضع متفاوت بود. در حالی که دستگاه چاپ بسیار دیر وارد ایران شد، میان آغاز به کار اولین ایستگاه رادیویی جهان در لندن و تاسیس اولین ایستگاه رادیویی در ایران تنها 20 سال فاصله بود. یعنی به قدری چاپ دیر وارد ایران شد و رادیو زود که دیگر مجالی برای کتبی شدن مردم باقی نماند. به تعبیری مردم از پای منبر علما و وعاظ بلند شدند و پای رادیو نشستند. بنابراین مردم ما دارای فرهنگ شفاهی قدرتمندی هستند، در حالی که عوامل ایجادکننده، تقویت کننده و تحکیم کننده فرهنگ کتابت در ایران بسیار ضعیف بوده است. بسیاری از کتاب های منتشر شده را سراغ داریم که سخنرانی های ضبط شده افرادند، به همین دلیل منبع و ماخذ کاملی در انتهای این کتاب ها نمی بینیم. بسیاری از نویسندگان ما هم اصلاعادت به ماخذ و منبع نویسی ندارند و البته کسی به این امر توجه نمی کند. وقتی شخصی بخواهد سوار اتوبوس شود، با اینکه بالای اتوبوس تابلوی اعلام مسیر را می بیند، باز از راننده یا مردم مسیر را می پرسد. اگر پزشکی برای معالجه بیمار خود به منابع رجوع کند، بی سواد قلمداد می شود، اما پزشکی که به انبان حافظه متکی باشد، باسواد است. استاد دانشگاهی که حین تدریس به یادداشت هایش نگاه کند بی سواد است و استادی که این کار را نکند باسواد. اینها همه نشان می دهد که در کشور ما نوشته هیچ اهمیتی ندارد و نمی توان به آن اعتماد کرد!
شما در این فرهنگ کتبی ضعیف نمی توانید امیدوار باشید که کتاب و کتابخوانی بتواند خیلی رشد داشته باشد. همانگونه که شاهد آمار تیراژ نامطلوب کتاب هم هستیم سرانه زمان مطالعه برای مردم ما نیز اصلامطلوب نیست.
بسیاری معتقدند در دهه 40 ادبیات معاصر ایران در اوج قدرت خود بوده است، چرا ادبیات حتی در آن دوره نتوانسته تغییری در فرهنگ شفاهی ایجاد کند؟
اینکه در کشور ما رابطه معقولی میان تولید آثار فرهنگی وجود نداشته و ندارد، کاملامشخص است. چرایی آن را هم به هوش مخاطبان وا می گذارم. پس از کودتای 28 مرداد شاهد یک خیزش مجدد بین نویسندگان بودیم. همان طور که بعد از 20 شهریور این رشد ایجاد شد، اما این امر تاثیر پذیرفته از یک حوزه سیاسی بود؛ تاثیر پذیرفته از یک سرخوردگی سیاسی در کنار یک اعتراض تلویحی و خاموش. در واقع بسیاری از آثار ادبی ما در دهه 40 کارکرد حزبی و سیاسی داشته اند.کارکرد منتقل کننده پیام های روشنفکری که باید از نهادهای دیگری که اصلاوجود نداشتند، گفته می شد. متقابلامیان مردم عادی هم مخاطب این آثار کم بود، چرا که روشنفکران ما خواست های بنیادین مردم ما را نمایندگی نمی کردند و بسیاری اوقات تحت تاثیر موج روشنفکری برخاسته از غرب بودند. منظورم از غرب، هم غرب لیبرال است و هم غرب مارکسیست. ممکن بود این روشنفکرها برخاسته از پایین ترین اقشار جامعه باشند، اما چون تراوشات ذهنی شان آن اقشار را نمایندگی نمی کرد، نمی توانست مخاطب چندانی جذب کند.
اما در کنار ادبیات روشنفکری شاهد حضور ادبیات عامه پسند هم بوده ایم. آیا این ادبیات نمی تواند به نوعی به افزایش مخاطب کمک کند؟
ما در تاریخ مان دائم دچار تولید دو دسته آثار نامطلوب بوده ایم. دسته سطحی زده ای که با سلیقه عامه سازگار است، اما گرایش به تغییر ندارد و دسته ای که گرایش به تغییر در سرنوشت مردم دارد، اما با سلیقه جامعه سازگار نیست. در مورد ادبیات عامه پسند وضع بهتری از نظر مخاطب داریم، اما اساس همین مخاطبان هم تحت تاثیر فرهنگ شفاهی نمی توانند قابل قیاس با کشورهای غربی باشند. حتی ادبیات زرد ما نیز به اندازه غرب طرفدار ندارد، چون مردم عادت به چنین مطالعه ای ندارند و بیشتر جذب سینما و به خصوص تلویزیون می شوند.
من تصور می کنم رسالت روشنفکری در تعامل با ادبیات عامه اینجا روشن می شود. روشنفکر باید اصلاحی را که می خواهد در وضع مردم بدهد، با زبان همان مردم بیان کند. افرادی نظیر مرحوم شریعتی از کسانی بودند که توانستند این گسست را کم کنند و با مردم بیشتر سازگار شوند. اصطلاحات و عباراتی که ایشان استفاده می کردند، برای مردم قابل فهم بود، اما در بازتعریف این اصطلاحات به گونه ای عمل می کردند که تمایل به تغییر در سرنوشت مردم در آن باشد؛ یعنی از بین بردن گسست بین روشنفکر و ادبیات روشنفکری با عوام و ادبیات عامه پسند، اما نکته ای که بسیار بر آن تاکید دارم، این است: متاسفانه در کشور ما روشنفکران بسیاری هستند که همان عوام گرایان در پوست روشنفکری رفته اند؛ یعنی بسیاری از مصاحبه ها، مقالات و مطالب تند و آتشین انقلابی شان از مقوله همان مباحث ادبیات زرد است. این نوع روشنفکرنماها در بسیاری از فواصلی که در ادبیات کشور ایجاد می شود به میدان می آیند و صحبت از افشاگری های سیاسی ای می کنند که از همان نوع ادبیات زرد است. بنابراین بسیاری از روشنفکران را هم نمی شود جدی گرفت، کما اینکه می بینیم نتیجه فعالیت های به ظاهر روشنفکرانه شان به افزایش عملکرد عقلانی مردم ختم نمی شود و باز یک رویکرد عاطفی دیگر را در مردم دامن می زند.
فرهنگ کتابخوانی چگونه باید در توده مردم به وجود آید؟ وظیفه دولت، دانشگاه ها و رسانه های جمعی در قبال ایجاد این فرهنگ چیست؟
اینکه ما دانشگاه ها را مسوول تغییر بدانیم، به نظر من مقداری بلندپروازی است، چرا که دانشگاه های ما عملابه کارخانه های تولید مدرک تبدیل شده اند و اساسا از پویایی علمی در هیچکدام از دانشگاه های کشور خبر قابل ملاحظه ای نیست. وقتی رده بندی دانشگاه های خاورمیانه و آسیا را نگاه می کنید، می بینید حتی یک دانشگاه هم از ایران رتبه قابل قبولی نمی آورد، اما عرصه ادبیات دست نخورده تر است، چرا که از انحصارات دانشگاهی در آن خبری نیست و شاید شایسته سالاری بهتر امکان تحقق در عرصه ادبیات دارد. بنابراین اهل قلم نباید فراموش کنند که این رسالت اصلی آنهاست. دولت هم با افزایش بودجه مسائل فرهنگی و پژوهشی و مانند اینها می تواند به ایجاد این فرهنگ کمک کند، اما سوال من از شما این است: آیا کارگزاران فرهنگ کشور ما افرادی فرهنگی اند یا غیرفرهنگی؟
باید افرادی فرهنگی باشند.
یک شخص غیرفرهنگی قاعدتا به مباحث مالی بهای بیشتری می دهد تا مباحث فرهنگی و نظری، اما کسی که فرهنگ مدار است باید ارزش یک اهل قلم را کمتر از کسانی که به تولید مادی دست می زنند، نداند. امروز وقتی به کارگزاران فرهنگی ما صورت حساب کاری مثل خرید لوله برای شوفاژ را بدهید، به راحتی پرداخت می کنند، اما بگویید فلان سخنران را می خواهیم دعوت کنیم و دستمزد آن فلان قدر است، اعتراض می کنند! این نشان می دهد با اینکه اسم اینها کارگزار فرهنگی است، هیچ ارزشی برای مقوله فرهنگ قائل نیستند.هنوز هم بعضی از ناشران حق مولف را تمام و کمال پرداخت نمی کنند و تولیدکننده ناب فرهنگی از مزایای مادی تولید خود بی نصیب می ماند. به همین دلیل اولین اتفاقی که به نظر من باید در ایران بیفتد، این است که تصمیم گیرندگان مسائل فرهنگی کشور، فرهنگ مدار باشند و نسبت به بیماری ها و نابهنجاری های فرهنگی حساس شوند. بگذارید مثالی بزنم: اگر کسی 10 دقیقه نفس نکشد، یا چند روز آب و غذا نخورد می میرد، اما اگر به این شخص غذای فرهنگی داده نشود، مرگ او خیلی دیر مشخص می شود. مرگ فرهنگی صدا ندارد. متاسفانه متولیان امر فرهنگ در کشور ما نگران مقولات صدادارند. اگر هوا آلوده باشد یا تامین آب و غذا مشکل باشد همه اعتراض می کنند، اما اگر در تامین خوراک فرهنگی دچار مشکل شویم، عده کمی به این امر توجه می کنند و بیشتر مردم حتی متوجه وجود بحران نمی شوند. اگر روزی برسد که مسوولان سیاسی و فرهنگی کشور به ارزش فرهنگ واقف شوند، حساسیت بالایی داشته باشند و آستانه تحریک آنها پایین بیاید و از طرف دیگر اهل قلم نیز رسالت خود را بیشتر دریابند و به مبارزه مقدسی که برعهده شان است تن بدهند، می شود امیدوار بود که اتفاق کوچکی در این کشور بیفتد. در غیر این صورت تصور نمی کنم اتفاقی بیفتد.